پنجشنبه هجدهم مرداد 1386
تا آدم از حوالی اعجاز بگذرد
آندم در حوالی گندمزار
یک سایبان برای تو می سازد
حوا سکوت کن
صد سال مانده است
از ابتدای رویش گندم تا انتهای این افق سبز
شنبه بیست و پنجم فروردین 1386
به خاطر پروردگاری که دوستش دارم
فردا سه نقطه
تو هنوز زنده ای
به خاطر پروردگاری که دوستم دارد
شنبه بیست و پنجم فروردین 1386
"زنده باد آزادی"
صبح فردا
از میان ترک کوچه افق پیدا بود!
شنبه بیست و پنجم فروردین 1386
یک مرد
شعر قشنگ عاشق دلخسته را نوشت
حافظ گرفت،مُرد
فردا
برسنگ قبر مرمر او حک شد
در اثر انفجار مین!
شنبه بیست و پنجم فروردین 1386
- بچه های ناخلف ستاره های دنباله دار-
دیدی برای دیدنم نیامدند
تانیامدنت را خبر ندهند؟
قاصدک ها...
شنبه بیست و پنجم فروردین 1386
ته پرونده ام نوشته اند ((اعدام))
در سحرگاه یک صبح لطیف!
آهای اخوی
راند بعدی شرط ببندیم؟
جمعه یازدهم اسفند 1385
اشتباه من!
تمام روز به دنبال سايه ات گشتم
به روي تك تك ديوار هاي شهر
نوشتم از ته دل
مرگ بر سياهي ها
تو پشت به نور نبودي
اشتباه من اين بود!
سه شنبه پانزدهم فروردین 1385
به هیچ می مانم
تمام ثانیه ها
به تیک تیک
به تاک تاک
نوید مرگ مرا !
چه خوب می فهمم
تو در قفس نشسته و
زنجیر می بافی
و من برای پریدن
خواب می بینم
چه خوابهای قشنگی!..
دوشنبه چهاردهم فروردین 1385
مرد سبز شعر های من
عاشق یک کوزه خالی است
تا بنوشد جرعه ای از هیچ
مرد سبز شعر های من
ساده کوچ کوچه خوشبخت
زیر آلاچیق تنهایی طغزی کوک
زیر نور ساکت فانوس
باز می نوشد دو فنجان چای
از یک کوزه خالی!
شنبه دوازدهم فروردین 1385
باورت نمی شود
باز هم سلام من بهانه است
یک دروغ سرد عاشقانه است
قطره های حسرت شبانه است
قصه هزار شب ترانه است
باورت نمی شود
باز هم نگاه من حرام
جرعه جرعه این شراب من حرام
اشک اشک این خیال من حرام
سنگ سنگ این سرای من حرام
باورت نمی شود
در عبور کوچه های غم پرست
کلبه سیاه مردمان مست
خمره، خم ، خمار خون پرست
سنگ من سیاه سرد سخت
بت پرست بت پرست بت پرست
شهد شربت شب شراب شیخ
شاهد شهید شعر شک شهر
درد دیده دام درد دل درآی
مرگ مردمان می گسار مست
شنبه دوازدهم فروردین 1385
کبوتر آشیان گم کرد
و مثل یک نگاه ساده از چشم زمین افتاد
و زیر رد پای عابری تنها
که شبهای سیاهش را
کنار کوچه این شهر می خوابید
که فردا روز ستونی پر شود از عکس و تیتر
کودکی که به جای کبریت ها می سوخت
کبوتر آشیان گم کرد
و مثل یک نگاه ساده از چشم زمین افتاد
و زیر خط ریل یک قطار داخل شهری
مردی سوز سرمای زمستانی
برهنه کوچه را طی کرد
که فردا روز زنگ دوم پارسی یکی پرسید
دهقان فداکاری
برهنه
زیر ریل یک قطار داخل شهری
چرا می سوخت؟
کبوتر آشیان گم کرد
و مثل یک نگاه ساده از چشم زمین افتاد
و زیر سایه تیر چراغ برق
عکس دختری افتاد از دست مردی
که تمام نسخه ها را ریخت توی آب
و فردا روز
عکس دختری که فقط یک ساعته تب کرد
چسبید کنار یک رمان مشکی ساده
و حتی یک نفر از خود نمی پرسید
چرا پیراهن آن عکس پر گل بود
شنبه دوازدهم فروردین 1385
آری سکوت کن
حوا بی پناه
در عصر اضطراب
تا ظهر انفجار
آری سکوت کن
تا آدم از حوالی ایجاز بگذرد
آندم، در کناره گندمزار
یک سایبان برای تو می سازد
حوا سکوت کن
صد سال مانده است
از ابتدای رویش گندم
تا انتهای این افق سبز
صد سال مانده است.
